منوچهر خان حكيم
6
اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )
سبكتكين سرى فرود آورده ، زبان به دعا و ثناى گشود و گفت : اى شهريار ! پادشاهان فارياب بر در بارگاه ايستادهاند و به خدمت تو آمدهاند . سبكتكين ، متحيّر و متعجّب بماند كه : ايشان ياغى بودند ، چگونه قضيه روداده است كه به درگاه من آمده باشند ؟ اشاره كرد تا درآيند ، كه آن دو حرامزادهء محيل « 1 » داخل بارگاه شدند و در برابر شاه تركستان سرى فرود آوردند و زبان به دعا و ثناى شاه گشودند . سبكتكين اشاره كرد آن دو حرامزاده قرار گرفتند . شاه تركان گفت : اى نامداران ! عجب كه به درگاه ما آمديد . سعد ، زبان گشاد كه : شهريارا داد از دست اسكندر ، بدان و آگاه باش كه نبيرهء شاه بهمن ، كه او را اسكندر مىنامند ، خروج كرده است و اكثر معمورههاى عالم را خراب كرده و كار را به جايى رسانيده است كه يك هزار و چهارصد سالار نامدار در بارگاه او قرار مىگيرند ، كه هر يك با صد مثل رستم برابرى مىكنند ، و دوباره تا نهصد هزار « 2 » دلاور جنگ آزموده دارد كه هركدام فتنهء دهرى و آشوب شهرى مىباشند . در اين اوان ، تاخت به دشت فارياب آورده است ( 4 ) و به آسانترين وجهى آن الگه را از دست ما گرفته ، به ديگران بخشيده و ما هم از ترس جان مسلمان شديم و او را به حوالى طلسم شمّامه آورده و سرگردان كرديم ؛ و از نزد او گريخته به خدمت شما آمديم كه تدبير كار خود را بكنيد ، كه همين امروز يا صباح ، اسكندر داخل تركستان خواهد شد و كار بر شما تنگ خواهد شد . سبكتكين برافروخت و گفت : اسكندر كه باشد كه قدم به تركستان تواند گذاشت و [ با ] همچون من پادشاهى برابرى نمايد . سعد گفت : شهريارا ! همين نام اسكندر را شنيدهاند و او را نديدهاند كه چگونه خسروى است و چه نوع طالعى دارد ، و بر شما ظاهر است كه بندگان عالى مكرّر لشكر بدان مرزوبوم كشيديد كه عدم دخل معلوم مىشد « 3 » كه اسكندرآمده به امر آسانى آن الگه را از ما گرفته است ، كه كسى به آن آسانى از دست طفل چيزى نمىتوانست گرفت و ديگر باقى امر از شما مىباشد ، من آنچه شرط بلاغ است با تو مىگويم * تو خواه از سخنم پند گير و خواه ملال پس ، سبكتكين فرمان داد تا منجّمان و مستخرجان و حكيمان تركستان جمع آيند ،
--> ( 1 ) . محيل : حيلهگر . ( 2 ) . دوباره نهصد هزار : يكهزار و هشتصد هزارهزار . ( 3 ) . كذا .